حسن حسن زاده آملى
35
هزار و يك كلمه (فارسى)
كلّى - مثلا انسان - به ضميمه اين عوارض بدان ، شخص مىشود كه خود اين عوارض مشخّص شيءاند و شيء را شخص مىكنند ، و اين عوارض اگر چه در تغيّر و تبدّلند و لكن با عرض عريضى مشخّص هستند همان گونه كه مثلا مزاج را عرض عريض است و داراى يك حدّ مشخّص و معيّن نيست تا آنگاه كه به كلّى تباه شود شىء داراى مزاج از بين مىرود و تباه مىشود و مىميرد . در حكمت متعاليه ملاك تشخّص شىء خود وجود است كه نفس واقعيت آن شىء است و ان شئت قلت : حقيقت هر شىء وجود خاص آن شىء است كه فى الحقيقة منشأ آثار و مبدء احكام آن شىء است و عوارض طارى بر آن علامات و امارات تشخّصند ، و اين وجود متشخّص مصداق لوازم و اعراض منبعث از آن هست مانند انبعاث ضوء از مضىء و حرارت از نار . نتيجه اين كه چون اين شخص جسم طبيعى ، تشخّص آن به خود وجود اوست و كم و كيف و ديگر اعراض صادق بر آن منبعث از آن و عين آن شخص وجود ، و امارات و علامات تشخّص آنند لا جرم تبدّل و تغيّر اين امور اعنى امارات و علامات تشخّص ، تبدّل و تغيّر عين آن شخص وجود است ، و اين معنى عين حركت در جوهر است ، و هو المطلوب . خلاصه اين برهان اين كه تشخص شىء به عين وجود آن شىء است و ديگر احوال علائم تشخّص وىاند كه از آن جمله حركت است پس حركت نحوه وجود طبيعت است . شايسته است كه عبارت يادشده ذيل فصل مذكور از اسفار را در تقرير اين برهان نقل كنيم ، و بعضى از توضيحات را در مطاوى عبارات در بين الهلالين ذكر نماييم : برهان آخر مشرقي : كل جوهر جسماني له نحو وجود مستلزم لعوارض ( كالكم و الكيف و الوضع و غيرها ) ممتنعة الانفكاك عنه ، نسبتها ( أي نسبة تلك العوارض ) إلى الشخص نسبة لوازم الفصول الاشتقاقية ( تلك اللوازم كقوة الكتابة و قوة العلم و نحوهما ) إلى الأنواع ؛ و تلك العوارض اللازمة هي المسماة بالمشخّصات